فقط مي خوام توي حوادث بامزه اي كه پيش اومده با گفتنش تو هم لبخندي بر لبات بشينه و بس
اين وبلاگ تعطيل شد. از همتون ممنونم. از اين دو جمله خودتون بفهميد: مي روم اما نيست در رفتنم نشاني از آزادي بچه هاي اين خاطره كمي نكات منفي و ناجور داره.اما چون خيلي باحال بود دلم نيومد براتون بگم.از خانم ها و آقايوني كه سنشون به حد تكليف نرسيد خواهشمنيدم نخوانند كه عواقب بسيار خطرناكي داره.نه حسن خطرناكه، حسن.پيشاپيش بابت بي ادبيم عذر خواهي مي كنم عزيزان. اين مرتبه ميريم سراغ خاطرات دانشگاه.(قابل توجه فرزانه خانم معلم) يك استاد داشتيم كه خيلي با حال بود.اصلا قبول نمي كرد اشتباهات خودش رو.مثلا پاي تخته مي نوشت: 5=2+2. كافي بود كسي اين اشتباهش رو بهش گوشزد بكنه.آقا كفري ميشد در حد باباي شيپورچي آقا از در نيومده تو كلاس جوگير شده بود گفت مي خوام امروز ازتون تست بگيرم پاي وايت بورد.ما رو بگي چشمامون شدچشماي بابا قوري خانم كوچولو،استاد شما رو صدا مي زنه. آقا خانم كوچولو رو بگي همينطوري مات به ما نگاه مي كرد و رنگش مثل گچ سفيد شده بود ما رو بگي باز فوضوليم گل كرد(يكي نيست بگه تو كه پايه خنده رو جور كردي ديگه چه كار داري)نه استاد اتفاقا از صبح تا الان دارن مي گن اي كاش من رو صدا بزنه. همه برگشته بودن و داشتن از خنده منفجر مي شدن تو نمي خواي آدم بشي.من نمي دونم تو از كجا اومدي.بميري الهي. بنده خدا رفت با تخته و داشت حل مي كرد مسله رو .بحث سينوس و كوسيونس بود.اينقدر سينوس و كسينوس نوشته بود كه يكي از كسينوس هاش اشتباه شده بود. استاد هم كه اومد بود ته كلاس بزرگتر ترين سوتي عمرش رو داد: خانم كوچولو،(با صداي بلند)لطفا اون كست رو درست كن. (ببخشيد ديگه.خدا وكيلي خيلي بامزده بود چجون دوستتون دارم دلم نيومد براتون تعريف نكنم) آقا كلاس رو بگي پكيده بودن از خنده.دختر ها هم سرخ شده بودند و هم خنده شون گرفته بودن.نمي دونستن چه كار كنن.خود خانم كوچولو بدبخت همينجوري مونده بود استاد ما رو بگي سرخ شده بود از سوتي كه داده بود.نمي دونست چه كار كنه.سريع رفت كيفش رو برداشت و در حالي كه نيم ساعت از كلاس گذشته بود گفت:واسه امروز كافي و زد رفت بيرون.تا از در كلاس زد بيرون آقاي صداي خندش توي راهرو طنين انداز شد. خانم كوچولو رد حالي كه كفرش در اومده بود اومد سر جاش نشست.هيچي بهم نگفت،در حالي كه بچه ها هي پچ پچ مي كردن و به سوتي استاد مي خنديدن فقط به من نگاه مي كرد (البته با نگاهش داشت من رو قورت مي داد راستي خانم كوچولو،من از همونجاي اومد كه شما اومدين بلند گفت : زهر مار و زد زير خنده. حرفهاي خودموني اخر خاطرات روزانه: 1-اين هم عكساي من.فقط يادتون باشه بنا به اصرصا خودتون بود ها.من هيچ مسوليت قبول نمي كنم.پس از قبل موارد ايمني رو رعايت كنيد و ضمن خبر دادن به اورژانس،به بستگان خود خبر دهيد.راستي آب قند فراموش نشود.عذر مي خواتم اسكنرم در حال اسكن كردن فوت كرد 2- يك همسايه داريم كه هر زماني كه خانمش مي خواد بياد بيرون.اول خودش مي ياد خيابون رو بازرسي مي كنه و اگر هيچ جنبنده و موجود مذكري توي كوچه نباشه به خانمش اجازه مي ده بياد بيرون. اينم از عجايب هفتگانه محل زندگي ما(صد رحمت به باباي شيپورچي) 3-من به تمامي دوستان سر مي زنم اگر ديدد نيومد يا اطلاع ندادين كه اپين يا وبلاگتون ايراد داشته و سعي من بي نتيجه مونده دوستان گرامي. 4- هركسي هر چي دوست داره توي قسمت نظرات بگه اصلا ناراحت نمي شم.ديگه اگر مي خويا من رو ناراحت كني بدون الكي خودت رو خسته نكني(شيپورچي هم نمي تونه چه برسه به تو بچه شيپورچي)قابل توجه اون هايي كه ناسزا مي گفتن توي پيام هاي شخصي. سال نو رو به همه تبریک می گم. امدورام توی این سال آسمون دلتون به هیچ عنوان تیره وتار نشه.
اولین دعای سال جدید: پروردگارا،به جوانان ما بفهمان که سکس تمام زندگی نیست.به پدر و ماردان ما بفهمان که زندگی الان با ۲۰ سال پیش تفاوت دارد،به خانم ها بفهمان این قدر راحت فریب نخورند،به آقایون هم بفهمان یه غیر از غریزه جنسی و داد و فریاد زدن و ادعای غیرت کردن چیزهای دیگری برای نشان دادن مرد بودنشان وجود دارد.
سال سوم دبیرستان یه معلم زبان داشتیم که از جلسه اول و از همون آغازین جلسه شروع کرد به انگلیسی صحبت کردن با شروع کلاس ما هم هنر خودمون رو نشون دادیم.اون انگلیسی صحبت می کرد و ما هم هرکدوم با لهجه ای که بلد بودیم جواب می دادیم. اون انگلیسی می گفت: یکی لری،یکی فارسی،یکی اصفهانی یکی یزدی یکی خرم آبادی یکی یزدی یکی ترکی مهران شکم پا شد گفت: فکر کردی خودت فقط زبان بلدی ببینی ما به چند تا زبون صحبت می کنیم معلم ما رو بگی آنچنان هنگ کرد که دیگه تا آخرین روز هیچ وقت انگلیسی صحبت نکرد از اون جای که کلاسمون 37 نفر بودیم و کلاس 60 متر بود و ما هم روی صندلی می نشسیتیم صندلی ها رو به سه ردیف درست کردیم .ردیف سمت راست،ردیف سمت چپ،ردیف سمت وسط.و قرار شد هر ردیف یک فرمانده داشته باشه(لذت می برین واقعا اگر ما بریم جنگ با این سازماندهی پیروز می شیم حتما یکی صدای گاو،بزغاله،شیر،قورباغه،گربه،سگ،مرغ،خروس،جوجه،خرس حالا حساب کنید کلاس پر از همهمه باشه با این صداها و تا معلم روش رو بر می گردوند همه با هم ساکت می شدیم.اما کم کم رومو زیاد شد و همه با هم پشت سر هم شروع کردیم به هنرنمایی کردن یکی از بچه ها که معروف یه محمدبیست و پنج صدمی بود داد زد: شاشو برو بشاش. ما رو. بگی همه منفجر شدیم از خنده معلم ما رو بگی رنگ شده بود مثل گچ.(شیپورچی و دار و دستش همه با هم شروع کردن به شعار دادن: شاشو برو بشاش. دیگه همخ باهم شروع کردیم به شعار دادن: این شاشو زن ذلیله.شاشو دفعه دیگه رفتی سفر ما رو ببر /سیزده بدر ما رو ببر. و دوباره صدای حیوانات رو در می آوردیم. اونقدر سر و صدا کردیم که زبلخان(مدیر مدرسه) و جک و جو(ناظمان مدرسه) ریختن توی کلاس که چه خبره اینجا.همه ما با هم ساکت شدیم. معلم هم شرح داد براش که اقا این هر کدوم هر هنری دارن رو نشون می دن.مدیر ما هم رفت از توی دفتر یه ماژیک و کاغذ اورد و روش نوشت: باغ وحش سوم ... و چسبوند دم در کلاسو رو کرد به جک و جو گفت:از فردا بلیط بفروشید بچه ها بیان توی این باغ وحش انواع و اقسام حیوانات رو ببینید هم یه درآمدی واسه ما هم این ها به آرزشون می رسین. فکر کرده بودند که ما کم می یارم. محمد بیست و پنج صدمی پا شد گفت: آقا لطف کنید این شیرهای درنده رو از باقی حیوانات جنگل جدا کنید.ما رو بگی منفجر شدیم از خنده.هر کدوممون یه طرف افتادیم. خلاصه گدشت و معلم رو بعد از نیمسال اول ردش کردن رفت و ما ترم دوم معلم زبان انگلیسی نداشتیم. یه روز رفتیم پیشه زبل خان گفتم آقا حداقل بگین خود آقای .... به عنوان معلم بیان: یه دادی زد جاتون خالی که نشون داد چقدر بهش فشار اومده.آرهههههههههههههه،اون رو بیارم که باز سر کلاسش برین عروسی بگیرین.
حرف های خودمونی آخر خاطرات روزانه: ۱- یک سال بعد اون معلم رو دیدم هرچی بهش گفتم ما رو می شناسی و براش دلیل و برهان اوردم که ایطنوری خودش رو زد به کوچه علی چپ که نه پسر جان اشتباه گرفتی. ۲-اینم عکس من کشتینم از بس بعضی ها پیام گذشاتن خودت رو نشون بده فقط زود برش می دارم ها آخه کسی خبر نداره الان من در چه حالیم و کجام.چند نفر دنبالم تا پسر شجاع ۲ رو بسازن. ۳- از اپ بعدی هم یه اهنگ شاد واسه دانلود می زارم تا بترکوینم همه با هم.بینید سال جدید آپ هام هم فرق کرده. ۴- هر جا هم رفیتن توی این ایم تا می تونید بخورید و الیک فریب این حرف های ادم های خسیسس رو نخورید که می گن فکر سلامتی خودتون باشید.این ها همش فریب افکار عمومی. پس بچه هاگول نخورید آجیل بخورید .مثل من هرجا می رم جیب ها هم پر می کنم جلو خود صاحبخونه تا چشماش از کاسه در بیاد.(بزارید پشت سرتون بگن چه بچه بی ادبی بود،بی ادب خودشه ) ۵-حتما جمع شدید بازی هفت سنگ و یه مرغ دارم رو انجام بدین گروهی .به خدا اینقدر حال می ده.راستی وسطی یادتون نره.یکیم یچگی کنید بابا.(ما جمع می شیم از مرد ۶۰ ساله تا بچه ۵ ساله بازی می کنن.می شیم بچه نی نی اینقدر خوفه) ۶-خدایا شکرت که تیم ملی ایران به عربستان باخت.حسابی جیگرم حال اومد.اخیش.تا باشه دباخت تیم ملی ایران .هورا هورا هورا هورا.خیلی خوشحالم که تیم ملی باخت خیلی خوشحالم ۷- اینم خیلی جالبه(خانم های عزیز ناراحت نشین خودتون می دونید من طرفدار حقوق خانم ها هستم): چند تا اسم زیبای دخترونه: امروز با دو تا خاطره بامزه از خودم اومدم برای آپ کردن. پیشاپیش سال نو رو به تمامی دوستان تبریک می گم .امیدوارم توی سال جدید به آرزوهات برسین.(آروزی چرت و پرت نکنین جون مادراتون.مثلا شیپورچی هر سال آرزو می کنه امسال دیگه با آنجلینا جولی ازدواج کنه)لبخند روی لبهاتون بشینه و هیچ وقت محو نشه.یه دعای مخصوص هم دارم: امیدوارم آقایون ما کمی پیشرفت کنن و مثل حیوانات به سکس اون هم با هر فردی فکر نکنن.فقط نیاز جنسیشون رو برطرف نکنن و بی خیال روح و روان خودشون نباشن.خانم ها هم شان و منزلت خودشون رو حفظ کنن(منظورم گریم و اریش و آزادی پوشش نیستا .من خودم اعتقاد دارم خانم ها هم توی انتخاب پوشش باید آزاد باشند) و احساس خودشون رو پای افرادی که هیچ بویی از انسانیت نبردن (به قول استادمون:حیوان های انسان نما) هدر ندن و بعد ازدیگران طلبکار بشن. افتضاح پسر شجاع در کلاس پنجم دبستان پدر پسر شجاع همیشه تاکید داشت روی اینکه از بچگی مطالعه کنم به صورتی که در 8 سالگی به اندازه بچه های سوم دبیرستان با انگلیسی آشنایی داشتم ... در آن روز تمامی مردم از دست محمد رضا کونی(به جای کنونی معلم بینش و روز معلم در پیش دانشگاهی به معلم پیش دانگشاهیمون می گفتیم زمبه.تا اینکه طی عملیات جاسوسی از سوی شیپورچی و گروه تجسس فهمیدم ای بابا این جناب زمبه خان آخوند هم هستش.دیگه بساط عروسیمون جور شده بود (حالا شما اين نوشته ها رو در هم فرض كنيد.يكي افقي، يكي عمودي، يكي چپكي ،يكي بر عكس ،يكي با رنگ قرمز،يكي سفيد،يكي انگليسي،يكي فارسي. كه هر كدومش اثر يه دست خطه.روهب روي تمامي عاشقانه ها هم يك قلب كوچك حك شده بود) تاد دنيا دنياست سلمي ماله ماست/اين كنكور ماله قبولي ماست روز معلم رو به استاد گرامي جناب آقاي سليمي تبريك مي گويم. دل شده يه كاسه خون/به دلم دغ جنون مرو با ديگري هزار بار اومدم نبودي گرفتار اومدم نبودي just salimi شكوفه دوست دارم(ديگه اوجش بودا) سلامه من به تو يار قديمي/منم همون هوادار قديمي پارسال بهار دسته جمعي بوديم كلاس سوم i love salimi لاله بيارين/غنچه بكارين روي سر عروس و دوماد سنگ تراش اي سنگ تراش. عمو سبزي فروش/سبزي كم فروش. وقتي خودمون به تخته نگاه كرديم پكيدم از خنده همه ساكت نشستيم تا اومد. با اومدنش گروه اركست شروع كرد به نواخت اهنگي بيا شمع ها رو فوت كن كه صد سال زنده باشي آقا تا ۵ دقيقه گروه داشت ادامه مي داد اهنگش همرا با بزن و بكوب خاص (مخصوصا گروه شيپورچي) اونقدر سر و صدا كرديم تا رمان دسته گلمون(همون طناب دومتري)زير دست وپاي بنده خدا گير كرد و افتاد زمين حرفهاي خودموني آخر خاطرات روزانه: ۱-اولا فكر نكنيد ما بي خيال درس بوديم.اون سال همه جز دو نفر دانشگاه قبول شدم.(۱۰ نفر من جمله خودم دانشگاه سراسري روزانه،۴ نفر شبانه،۲ نفر غير انتفاعي،۳ نفر پيام نور،۱۱ نفر آزاد) ۲- حواستون باشه گاهي وقت با تغيير چند تا حرف سرنوشتتون عوض مي شه مثل كنوني ۳-كسي دوست داشت در تمام زمينه ها در خدمتم.آي ديم هم گذاشتم.شاد باشين تا دنيا به كامتون باشه. ۴-ما که دیشب مثل هر سال توی خونه بودیم و داشتیم تا ساعت ۵ صبح می خندیدم.فقط این شیپورچی و دوستانش ما رو کشتن.حالا می بینن خونه ما رو پارکه اومدن اونجا رو پاتوق کردن تا ۶ صبح بمب می ترکوندن نامردا اول از همه روز جهانی زن رو به تمام دختر خانم ها و خانم های این سرزمین و کره خاکی تبریک می گم.امیدوارم روزی برسه که خانم های که همیشه در تاریخ مظلوم بودن و هستن به حق خودشون برسن و دیگه این جنسیت نباشه که باعث نوع خاصی از برخورد ها بشه و تنها خانم ها رو به عنوان یک برطرف کننده نیاز جنسی ببینن.حالم از از این مردها بهم می خوره که توی افکار پوسیده و کثیفشون غوطه ورن. بریم سر خاطره: معلم درس ریاضیمون توی سال دوم دبیرستان توی کلاس هر کاری می کرد به جز درس دادن. تلفیقی از یک فرد شهرضایی و قزوینی حرفهای خودمونی اخر خاطرات روزانه: 1- به نظر شما ما هم باید بعد از این عملیات شهادت طلبانه از سنگ پرانی علیه سیستم بادمجونی اقدام می کردیم؟ 2- این روزها آب شدتش کم شده.توی خونه شما چطور؟ 3- چرا رنگ بادمجون از بیرون سیاه اما داخلس روشن؟اگر توجه کنید این نشون دهنده اینه که بادمجون توی دل هیچی نیست و قلب پاکی داره. ما دو تا دو داداش داریم که از شانس ما هر دوی این ها خدای سوتی هستن حرفهای خودمونی آخر خاطرات روزانه: 1- چرا بر روی بسکویت اسم کویت رو گذاشتن؟چرا نگفتن بیسدوبی،بیستعربستان،بیستکاندا،بیستقطر و ... 2- این روزها همه در حال خرید عید هستن.شما چطور؟ 3- امروز به یه نکته توجه کردم اونم اینکه که روی همه تنقلات نوشته از اینجا باز کنید.ولی همه از یه جای دیگه باز می کنن.راستی چرا؟
.سرخ مي شد مثل هويج
(نگو هويج كه سرخ نيست.خودم يك مرتبه با شيپورچي هويج خريديم از گوجه سرخ تر
)مي گشت دنبال يه بهونه و اون كسي رو كه اشتباهش رو گوش زد كرده از كلاس ناك اوتش كنه![]()
![]()
.ما هم ديگه قيدش رو زديم و اشتباهاتش رو نمي گفتيم و هنگام نت برداشتن اشتباهات رو واسه خودم تصحيح مي كرديم(سواد كه نداشتيم .يه پا انيشتين بوديم واسه خودمون.راستي هيچ مي دونستين گراهام بل نابرادري من مي شه؟پدر ديشب اعتراف كرد كه مادرش رو صيغه كرده بود و از اين رابطه گراهام بل ... اينم از پدر پسر شجاع)حالا بماند يه عده اي اينقدر گاگول بودنند كه نت هاشون رو همونطوري اشتباه و غلط بر مي داشتن
(اونجا بود فهميدم كه مي شه به امثال شيپورچي اميدوار شد)جالب تر اين كه جواب هاي تو امتحان رو اگر مثل خود استاد نمي نوشتي يه خط ممتد مي كشيد روش
(( مي بيني تو رو خدا ،هيچيمون به ادمي زاد نرفته اون از درس و مشق توي دبيرستان، اينم از دانشگاه
).اين از وصف حال استاد و اما اصل داستان:![]()
.به نوبت صدا مي كرد و هركس يه تمريني حل مي كرد.(من كه مي دونم شيپورچي پرش كرده بود
.)هركسي مثل خودش حل مي كرد يه مثبت(در واقع هركسي كه غلط مي نوشت) و هركسي كه درست مي نوشت يه منفي
.
ما رو بگي پكيده بوديم از خنده
،اين همكلاسيمون هم (اسمش رو بنا به همون دلالي امنيتي نمي شه گفت پس چون جنسشون مونث هستش بهشون مي گيم خانم كوچولو)كنار ما نشسته بود هي مي گفت نخند ديگه اه.الان نوبت منه.گفت:آقاي ... اسم من رو صدا زد لطف كنيد بگيد من غايبم.مرسي.ما رو بگي افكار شيطانيمون گل كرد گفتيم باشه
. استاد گفت خانم كوچولو.هيچ كس هيچي نگفت.دومرتبه گفت خانم كوچولو.همه برگشتن نگاهش مي كردن،0چون قبلا اين كارها رو كرده بوديم دو زاري همه افتاد اما دوزاري اوني كه بايد بيافته نيفتاد)منم رو كردم بهش گفتم:![]()
![]()
.
استاد در اومد گفت:چرا نمي ياي پس؟نكنه بلد نيستي؟![]()
![]()
.خانم كوچولو پا شد رفت پا تخته در حالي كه براي ما خط و نشون مي كشيد.:![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
(ادم اين همه بد شانس.اخه استا بايد سوتي بده اونم سوتي در حد تيم ملي)
![]()
)منم خندم گرفته بود و لبام رو گاز مي گرفتم تا نفهمه.سريع وسايلم رو جمع كردم.و از جلوش رد شدم اما آخرين تركش رو هم زدم بهش. با صداي آروم و توام با ترس گفتم:![]()
.ديدم دستش رو برد سمت دفترش و پرتش كرد به طرف من و من الفرار.دم در برگشتم نگاهش كردم براش دست تكون دادم:![]()
![]()
..تونستم تنها يه عكس اسكن شده بزارم.![]()
.بچه ها رو بگی هرکدوم یه طوری هنگ کرده بودند
.با شیپورچی جلسه گذاشتیم و قرار شد که ما هم جلسه بعد مقابله به مثل کنیم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و ... خلاصه هرکسی هرچی بلد بود جواب می داد.ما هم نماینده کلاس بودیم معلم پرسید:
تازه تو زبون اجنبی صحبت می کنی ما فارسی.ما رو بگی پکیده بودیم از خنده.![]()
![]()
.اما مرتب ازمون تمرین می خواست و یا سوال و جواب می کرد.بچه های ما هم به همه چیز علاقه داشتن جز این یه مورد تصمیم گرفیتم از راه دیگه ای وارد بشیم و ضربات کاری رو به بهترین وجه به اجنبی وارد کنیم.![]()
![]()
![]()
) هر ردیف قرار شد دسته جمعی صدای یه حیوون رو در بیاره
و اگر کسی هم بلد بود صدایس خاصی از خودش در بیاره این هنر خدایش رو نشون بده
.آقا تا این معلم روش رو می کرد به طرف تخته همه با هم صدای انواع و اقسام حیوانات رو در می اوردیم:![]()
![]()
![]()
![]()
.معلممون هم دیگه خودش شروع کرد به خندیدن ما هم دیگه صدا رو به اوجش رسوندیم.![]()
.![]()
![]()
![]()
![]()
)
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شما هم شاد باشید که حال این سران رژیم گرفته شد.بزنید و بخندی وشاد باشید.دایی هووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو![]()
۱- ستاره: شبا میاد بیرون ؛
به همه چشمک میزنه!!
۲- سحر: دم صبح میاد ؛
معلوم نیست شب قبل کجا بوده !!
۳- سایه: همیشه زیر پاته ؛
خیابون و خونه واسش فرقی نداره
۴- هدیه: به همه میده ،
اگه نگیریش از دستت رفته!!
۵- راضیه: نیازی به توضیح نداره!
۶- آرزو: همه می کنن
۷- سیما: تا لختش نکنی کاری بهت نداره!
۸- مینا : باید باهاش ور بری تا خنثاش کنی!
۹- عسل: همه می خوان بخورنش!
۱۰- بهار: تا میاد همه مست می شن!
۱۱- باران: تا میاد خیست می کنه!
۱۲- مژده : هرجا نگاه کنی
می بینی افتتاحش کردن!!
۱۳- ندا : تا میده باید بگیریش!
۱۴- دریا: تا ازش چیزی بخوای
صداشو بلند می کنه !
(آخه بابا چرا نذاشتی ما بچگی کنیم؟هنوز که هنوزست فکرم مشغوله چرا به شیپورچی کسی گیر نمی داد)ما هم یکی یکی پله های ترقی رو طی کشیدم
.تا رسیدم به پتجم دبستان.ما هم محبوب همه
، دوست داشتنی، و فوق العاده بچه مثبت
(در حد اعلا.اونقدر که خودم هم حالم بهم می خورد).اونقدر بچه مثبت بودیم که معلممون کلیدکمد رو به عنوان نماینده کلاس به ما داده بود و همه نمرات و ... بچه ها رو ثبت می کردیم(هرچند همیشه گروه شیپورچی زنگ آخر مثل سردار رادان بهم اولتیماتوم می دادن که فردا بایدنمرات رو واسمون درست کنی![]()
![]()
.ما هم فرداش یه صفر دیگه اندازه کله شیپورچی می ذاشتیم تو دفتر
)خلاصه روزگار بر وفق مراد می گذشت.ما هم شاد و شنگول
((راستی حبه انگور هم توی مدرسمون درس می خوندا. اتفاقاچند روز پیش بزبز قندی رو دیدمش.موهاش رو های لایت کرده بود چه جیگری شده بود
.مخصوصا با اون مانتوی تنگ و چسبونش و بینی که سرش رو داده بود بالا(بچه ها خدایش دکتر ش دکتر خوبی بوده. قابل تو.جه بینی قابلمه ای ها .آدرس خواستین بگین بدم خدمتتون )با یه پسره بود می گفت پسر خواهرم.غلط نکنم B.F بوده
.هرچند طرف گلزار رو می ذاشت توی جیب کتش(اخه کت تنش نبود) می گفت حبه انگور چند تا خواستگار سمج داره.اما آب پاکی رو ریخته روی سر همشون و گفته من می خوام ادامه تحصیل بدم
.یه چیز می گم بین خودمون بمونه ها:شیپورچی می گفت:چند روز پیش حبه انگور رو با مگ مگ دیده که داشتن توی کافی شاپ لاو می ترکوندن
و شیر قهوه می خوردن.حالا همه فهمیدن پسر شجاع عاشق شیر قهوه هستش تریپ ضد حال می زنن
.) درس ها رو به دلیل تندخوانی(به خاطر همون مطالعات اجباری از سوی پدر)من می خوندم(خدایش صدام اون موقع ها صدا بودا. اوپرا می زدم
در حد داریوش)سر کلاس تاریخ داشتیم می خوندیم رسیدیم به یه اسم خاص که تا اون لحظه چشممون بهش نخورده بود
(تا کلمه رو دیدیم هنگ کردیم
).ما هم مونده بودیم این چه فامیلی(آخه فامیل قطعی بود بابا.به خدا ما پنجیم دبستانیم نه دانشجو
)از اتفاق این شخص انواع کشت و کشتارها رو انجام داده بود و چهره ای منفی از خودش توی تاریخ به جا گذاشته بود
.ما هم اومدیم خود شیرینی کردیم و گفتیم به معلم نمی گم این کلمه چی خودم تلفظش می کنم ( تا از بالای بودن سطح معلوماتم مثل زلزله ویبره بزنه
)خوندیم تا رسیدیم به کلمه ای که معیار ما رو برای بالا بودن سطح معلومات نشون می داد:
.جای قزوینی اون موقع خالي بود توی کلاس وگرنه هوش و هواس از سرشون می پرید)آقا کلاس رو بگی منفجر شد
.![]()
معلم هم کف و خون قاطی کرد.![]()
(خدایش مثل زلزله رفت رو ویبره![]()
).گفتن کلمه کونی به جای کنونی همانا و تبعید شدن ما از سوگلی مدرسه و معلم به انتظامات دسشویی و ... همانا
.(ای خدا بگم شیپورچی خدا چه کارت کنه که هرچی می کشم از دست تو می کشم
) ![]()
.آقا طوری این بنده خدا رو اذیتش می کردیم که قاط می زد در حد انفجار
. ما هم روز معلم تصمیم گرفتیم از دلش در بیارم.قید کلاس ریاضی رو زدیم و رفتیم برای ساعت آخر تدارک بچینیم.
(از حق نگذریم گروه تدارک شیپورچی کمک خارق العاده در این راه کرد)ا ذوق هنری خودمون استفاده کردیم
و دسته گلی براش مهیا کردیم(هرکسی نگه می گی ای ول بابا.ترکونیدن.چقدر معلمه رو دوست داشتن )شمشاد های کنار خیابون ،یه شاخه نسبتا بزرگ از درخت کاج ، برگ های انواع درخت ها ،چمن پارک کنار مدرسه، چندین گوجه و اوج استعداد هنری طنابی قرمز رنگ دو متری(به عنوان ربان) این دسته گل رو تشکیل می دادن(که به طرز وحشیا نه و آپاچی واری
این ها رو به هم وصل کردیم).زنگ تفریح کلاس رو مرتب کردیم و دسته گل رو گذاشتیم روی میزش.و روی تخته به اظهار علاقه خودمون پرداختیم با این مضمون :![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.ولي بازم هنرنمايمون گل كرد و با گوجه قلبي كشيديم و تيري عشقولانه وسطش در كرديم.![]()
كه كاملا مناسب اون روز بود:
![]()

.ما رو بگي تازه بساط خنده مون جور شده بود
. خلاصه با آروم شدن جو شروع كرد به درس دادن (در حالي كه مي شد بغض رو توي صداش و چشاش ديد)
ما هر چند دقيقه يك بار همه با هم شعار مي داديم
:
تولد تولد تولد مبارك
.اونقدر بي معني بازي در اورديم تا كلاس رو مدير منحل كرد و در نهايت با دادن تعهد به آغوش باز مدرسه برگشتيم.![]()
.(اونای که خونه هاشون جنب پارکه می فهمن من چی می گم لذتش رو باقی می برن مصیبتش ماله امثال ماهاست نه؟)من اعتقفدم اینه که جنگ جهانی سوم از همین پارک شورع می شه همش هم زیر سره این شیپورچی نامرده.
(نگران نباشین من کاملا سالم هستم
)توی این یک سال اگر یه کلمه از این ما درس یاد گرفته باشیم.تنها مجبور بودیم برای حفظ جان،مال،ناموس و آینده خودمون جیم فنگ بزنیم
وگرنه باید تا آخر عمر کلماتی ننگین رو در ادامه نام خودمون باید اضافه می کردیم(می دونم بی تربیت شدم اما خب دیگه این بخشی از زندگی من بوده.می بینید با چه خطراتی مواجه شدم![]()
)اما یه حکایت همیشگی هست که می گه کوه به کوه نمی رسه آدم به آدم می رسه.گذشت تا اینکه روز معلم فرا رسید.ما هم با شیپورچی نقشه ای کشیدم مامان![]()
![]()
.یک عملیات انتحاری و شهادت طلبانه رو طرح ریزی کردیم
.تمامی بچه ها بسیج شدیم و کل این اصفهان رو گشتیم برای پیدا کردن بادمجانی که قرار بود نقش اصلی توی این صحنه اکشن بازی کنه و بالاخره بعد از کلی زحمت موفق شدیم بامجان مورد نظر که طولی 50 سانتمیتری و وزن 6 کیلویی داشت رو پیدا کنیم![]()
(بادمجون نبود که هندونه ای بود برای خودش.به قول یکی از بچه ها:عجب بادمجون خری ها
) و اون در کارتونی که متعلق به کفش های پدر مهران شکم بود جاسازی کردیم و به شکل بسیار زیبایی همانند کادوهای ولنتاین تزئین کردیم.( خودمونیم چه لاوی ترکوندیم واسش
)و گذاشتیم روی میز آقای آینده خراب کن.با ورود آقای آینده خراب کن ترقه ای رو ول کردیم توی کلاس.جاتون خالی صدای داد که خودمون هم از ترس نزدیک بود خودمون رو خراب کنیم ![]()
ولی قیافه وحشت زده آقای آینده خراب کن اجازه این کار رو نداد ![]()
.انواع و اقسام ناسزاها رو نثارمون کرد ولی انچنان غرق در لذت بودیم که نمی فهمیدم چی می گفت.با آروم شدن جو(بعد از به ثمر رسیدن گل اول از جانب شیپورچی) متوجه هدیه ای ما شد و شروع کرد به تشکر کردن.ما هم از آب گل آلود شروع کردیم به ماهی گرفتن شروع کردیم به دست زدن و خوندن ترانه: تولدت مبارک/تولدت مبارک
.شیپورچی هم توی همین حین مدام گل می زد و چند تا تماشاگر نما از فرصت سو استفاده کردن و چند تای دیگه ترقه ول دادن توی محل کسب علم و دانش![]()
.همین حین جک و جو(ناظمان بی عرضه مدرسه)ریختن توی کلاس .با اخراج شدن چند تن از هم بازی های شیپورچی(مهران شکم- مسعود دراز-مولای موفو) و دادن اخطار به چندین نر از جمله پسر شجاع جو محیط کسب علم و دانش به روال عادی برگشت.اما آخرین ترکش رو هم زمانی رها کردیم که اجازه ندادیم اقای آینده خراب کن هدیه رو توی کلاس باز کن و با تشویق های مداوم از اون خواستیم که این کار رو در دفتر و جلوی دیگر معلمان انجام بده تا روی همه اون ها رو کم کنه و در نهایت آخرین ترکش هم با موفقیت زدیم![]()
.آقای آینده خراب کن با باز کردن بسته در جلوی معلمان حسابی قیافه ای دیدنی پیدا کرده بود (آمار رو مستخدم مدرسه بهمون رسوند) ما رو بگی پکیده بودیم از خنده
![]()
و برای دقایقی از ترس آینده خودمون بیخیال شدیم.ولی برگ برنده اخر رو آقای اینده خراب کن رو کرد.
از ما خواسته شد که توی حیاط جمع شویم و همانند گروهانی به صف در کنار هم قرار بگیریم.(خدایش سیستم و تاکتیک خاصی پیاده کرده بود و هیچکدوممون هم نتونستیم حدس بزنیم که می خواد از کدوم جناح حمله کنه.حتی نفوذی های شیپورچی ها این وسط سردرگم شده بودن![]()
).جاتون خالی از پشت بلندگو اعلام کردن باید هرکدمتون از این بادمجون به همان صورت خام یک گاز بزنید و نوش جان کنید
در غیر این صورت با پدر و مادر خود تون فردا بیاید .و همگی خوردن بادمجان خام به همراه پوست رو ترجیح دادیم و نوش جان کردیم.
از آن به بعد پشت دستمون رو داغ گذاشتیم عملیات انتحاری انجام ندیم و هنوز هم که هنوزست با شنیدن عملیات انتحاری و شهادت طلبانه تا عمق وجودمون می سوزه(این فلسطینی ها هم بیکران همش عملایت انتحاری و شهادت طلبانه انجام می دن.به نظر من اگر اسرائیل هم به اون ها بادمجون بده دیگه ساکت می شینن
)
(البته خودم هم دسته کمی از این ها ندارم ها) امیدوارم خدا قسممتون کنه تا بفهمین دیدن سوتی دیگران چه لذتی داره.نیست ما اهل مطالعه هستیم اون هم در درجه وحشتناک به این دادش کوچیکه(به دلیل مسائل امنیتی از گفتن اسم ها معذرویم چون از این شیپورچی همه چیز بر میاد) گفتیم برگشتنی سه تا روزنامه بخر. نود ،خبر ورزشی و اعتماد.خلاصه بعد از کلی این دست اون دست کردن و خوردن بیسکویت لر سیر کن ها
(همون بیسکویت ساقه طلایی منظورمه اون های که خدمت رفتن می دونن جریان این بیسکویت لر سیر کن ها چی .اگر هم نرفی از شیپورچی بپرس بهت می گه.آخه مامان مگه های بای چشه همش از این بسکویت لر سیر کن ها می خری آخه)تا اومدن این دادشی ما(حالا مگه این از دوست دختراش دل می کنه
)خلاصه عروس خانم اومدن و با کلی غرور روزنامه رو پرت می کنه جلوی من و بابا .ما هم قیافمون شد اینجوری
.خودش نود رو برداشت بابا هم خبر ورزشی رو (دیگه خیلی بهم فشار اومد
) ما هم رفیتم روزنامه اعتماد رو بخونیم شروع کردیم به خوندنش.هر صفحه ای رو ورق زدیم مثل این می موند که قبلا این حادثه رو جای خوندم و تکراری تا رسیدم صفحه ورزشیش دیدم در مورد بازی ایران و کره جنوی نوشته و بزرگ تیتر زده:علی دایی ما کره را می بریم.
جاتون خالی رفتیم صفحه اول دیدم تاریخ زده![]()
![]()
: ۲۲ بهمن ماه سال ۱۳۸۷.ما رو بگی شدیم اینجوری ![]()
![]()
بعد از کلی مسخره کردن اومدیم بخوابیم(آخه ماله یکی دو روز پیشم نبود که
) دیدم موبایل باباخان هی زنگ اس ام اسش مثل اسب مدام بالای سر ما می تازه.پا شدیم افسارش رو بگیریم و رامش کنیم دیدم یه فرد ناشناس بیست تا اس ام اس داده بهش.کنجکاوی ما هم مثل همیشه گل کرد رفتیم دیدم به به کلی شعر عاشقونه واسش فرستادن و طرف اساسی لاو ترکونده
.(بابای ما هم بله.اون وقت ای ازاین جوون ها ایراد می گیرن
)ما رو بگی طنزمون جور شد زدیم با شیپورچی همه رو بیدار کردیم و جریان رو ریختیم روی دایره.خلاصه هر کسی یه اظهار نظری می کرد مامان رو بگی شده بود ![]()
بزار آهنگ رو عوض کنم ناسلامتی بابامون احتمالا داماد شده و ما هم توی مراسمش شرکت نکردیم .آهان این خوبه : ای ناز عروس این شب رویایی / امشب چقدر خوشگلو زیبایی /تو خوشبخترین دختر دنیایی /تو پری دریایی.
آخه نامرد چرا ما رو نبردی عروسیت؟
من که آروزی ندارم جز اینکه تو رو توی لباس دامادی ببینم باباجون
) بابای ما هم این وسط همش تکذیب می کرد (از اونجای که توی این کشور هرکس یک مسلئه رو تکذیب می کنه خلافش ثابت شده ما هم پیگیری های لازم رو انجام دادیم.خدمت توی نیروی انتظامی به درد اینجاها می خوره) خلاصه مجلس رای داد که زنگ بزنیم ببینم طرف کی ؟ما هم نیست همیشه توی امر خیر پیش قدمیم
با انواع خطوطی که از ایران ول داشتیم طرف رو زنگ کش کردیم تا اینکه راضی شد حرف بزنه .ما رو بگی شدیم اینجوری داد زدیم کجای مامان که بابامون از دست رفت و طرف خانم از آب در اومده.هرکسی یه تیکه می نداخت به این بابای ما.مامانم ما رو بگی شده بود اینطوری
هرچی به دهنش در اومد می گفت.منم که مثل همیشه بی خیال فقط این وسط فنگ می نداختم و می خندیدم.خلاصه هنوز معلوم نیست این طرف با پدر ما سر و سری داره یا نه؟اما من که مشکلی با نامادری ندارم واسه تنوع بد نیست یه مادر دیگه هم داشته باشیم.بالاخره هر وقت با کسی کنتاک پیدا کردیم می ریم پیش اون.تازه منم اون موقع می تونم برم مثل رامین از خارج یکی مثل سیتا رو بگیرم
(ای خدا یعنی می شه )تازه بعدشم یکی میاد سریالمون می کنه .![]()


